| "...يكي از نقاشيها زمينهاي كاملا سياه داشت و وسط اين سياهي شمع كوچكي ميسوخت كه نورش در مقابل اين ظلمت خيلي كوچك بود. زير اين نقاشي به عربي شاعرانهاي نوشته بود: «من ممكن است نتوانم اين تاريكي را از بين ببرم،ولي با همين روشنايي كوچك فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان ميدهم و كسي كه به دنبال نور است، اين نور هر چقدر كوچك باشد، در قلب او بزرگ خواهد بود.» كسي كه به دنبال نور است؛ كسي مثل من. آن شب، تحت تاثير اين شعر و نقاشي خيلي گريه كردم. انگار اين نور همهي وجودم را فراگرفته بود..." نيمهي پنهان ماه؛ زندگي "دكتر چمران" به روايت همسرش"غاده".
+تاریخ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 18:14 نویسنده گيسگلابتون
|
تلخكامم. چشمم ميافتد به شعري كه چند ساعت پيش گفتهام. ميخواهم پايش تاريخ بزنم: 2/25/ ...دارم مينويسم 67! با همهي دلتنگي لبخند ميزنم...برگشتهام به بيستو چهار سال پيش...كسي چه ميداند؟ شايد فردا 26 ارديبهشت 67 است!و من در يك روز قبل از تولدم هستم.مگر در حقيقت همينطور نيست؟ بُعد زمان را كه بردارند... من همينجا هستم، و كمي آن طرف تر كودكي به دنيا خواهد آمد... كمي آنطرفتر 25 ارديبهشت 67 است! كودكي كه من ميتوانم شاهد تولدش باشم... نوشته شده توسط گيسگلابتون؛ 25 ارديبهشت 67! پ.ن: اين تلخكامي به هيچ يك از دوستان مجازي مرتبط نيست.
+تاریخ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 23:30 نویسنده گيسگلابتون
گاهي وقتها، براي ورود به برخي از ساختمونها،اول بايد چند دقيقهاي رو جلوي نگهباني معطل بشيد، تا نگهبان با دوست يا آشنايي كه قراره ببينيدش تماس بگيره و بعد به شما اجازه بده كه وارد خونه بشيد. گاهي وقتها تو بعضي از مغازه ها اگه دقت كرده باشيد فضاي مغازه با چند تا پلهي كمارتفاع به دو قسمت تقسيم شده،يك قسمت مربوط به فروش و ارتباط با مشتريه و قسمت ديگه هم انجام كارهاي خودشون، و شما بدون اين كه نيازي به تذكر باشه، هيچ وقت از اون پلهها بالا نميريد، و گردشتون به همون قسمت مربوط به مشتري محدود ميشه. تو برخي محلههاي مسكوني،شايد ديده باشيد فضاي بين دو تا آپارتمان با يك كفسازي از بقيهي قسمتها تفكيك شده.يا نه، يه جورايي مسقف شده و تعدادي نيمكت اونجا قرار دادن، به همراه چند تا گلدون و از اين حرفا. ولي شما ممكنه هيچ وقت جرات نكنيد وارد اون فضا بشيد. فكر ميكنيد چرا؟ به خاطر تعريف حريم خصوصي.
در معماري، براي تعريف مكان و حريم خصوصي، هميشه نياز به ديوارهاي بلند نيست! و در دنياي حقيقي هم همينطوره. گاهي وقتها، تنها تغيير در كفسازي، اختلاف ارتفاع يا يك فضاي نيمه_ مسقف، هر چند هم كه از طرفين گشوده باشه، تعريف كنندهي يك مكان و حريم خصوصيه كه به افراد بيگانه اجازهي ورود نميده. معمارينوشت: فراخوان مسابقهي دانشجويي معماري. شب زندهدار نوشت: ديشب باران قرار با پنجره داشت روبوسي آبدار با پنجره داشت! يكريز به گوش پنجره پچ پچ كرد! چك چك چك چك...چكار با پنجره داشت؟! زندهياد قيصر امين پور
+تاریخ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:28 نویسنده گيسگلابتون
|
كلي از وقت امتحان گذشته است.بالاي سرم ايستاده و منتظر است تا جواب سوالها را بدهم و برگه ام را بگيرد.اما من فقط گريه ميكنم...فرمول يكي از سوالها را برايم مينويسد.اشك هايم را پاك ميكنم،شروع ميكنم به نوشتن... ولي دوباره به بن بست ميخورم. فرمول هم هست ولي بلد نيستم حل كنم. بالاي سرم ميايستد و ميگويد: "اشكالي ندارد. سوال بعدي را حل كن." باز بلد نيستم. فرمول را ميگويدو من باز راه حل را نميتوانم بنويسم... هيچكس توي كلاس نيست... فقط خداست كه بالاي سرم ايستاده استو منتظر است، و من كه نشسته ام زار زار گريه ميكنم... شبزندهدار نوشت: نميدونم چرا مثل هميشه كه براي برخي كارها دلايل خاص خودم رو دارم! نميخواستم بگم تولدم رو. ولي به خاطر دوستان عزيزي كه تبريك گفتن( همون يه نفر بيشترم نيستآ! :دي) به خاطر نازنين عزيزم كه بهم لطف داره، تو پروفايلم اضافه كردم.هر چند به قول محمدعلي بهمني: شناسنامهي من يك دروغ تكراريست... هنوز تا متولد شدن مجالم هست!
Musicنوشت: يه آهنگي بهمن گذاشته به افتخار توت فرنگي. ما لينك ميديم بهش و به افتخار خدا! : من نيازم تو رو هر روز ديدنه ...
+تاریخ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:47 نویسنده گيسگلابتون
|
اين يك بازي وبلاگيست.به تأسي از دوستم بهمن.شما هم ميتونيد،اگر... ادامهي مطلب رو بخونيد. ازش بيخبر بودم و پاسخ تلفنهاشو نميدادم.(قهر نبودم! دعوايي هم پيش نيومده بود). ولي بعد از مدتها يه بار كه بهم زنگ زد گوشيو برداشتم؛و چقدر حس خوبي داشتم اون لحظه! همونطور كه باهاش حرف ميزدم داشتم با خودم فكر ميكردم به قول سنت اگزوپري: "فراموش كردن يك دوست خيلي غم انگيز است..."و من دوستم رو فراموش كرده بودم... خيلي خوشحالم از اينكه به روم نمي ياره چقد بيمعرفتم و انقد راحت هفتهشت ماه بيخبريو مي بخشه. بعد كه ديدمش شعر" فرشته ي نجات"و براش خوندم؛واقعا هم براي من همين طور بود: وقتي رسيدي كه شكسته بودم از همهي آدما خسته بودم بعدِ يه عالم اشكو بغضو فرياد خدا تو رو براي من فرستاد!... پ.ن: دلم براي دوست ديگري هم عجيب تنگ است...دوستي كه خيلي دوستش دارم... Music
نوشت: آهنگ فرشتهي نجاتو ميخواستم بذارم، لينك درستحسابي پيدا نكردم. بيشترشون ف ي ل ت ر شدن... ادامه مطلب
+تاریخ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 0:44 نویسنده گيسگلابتون
|
+تاریخ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 15:3 نویسنده گيسگلابتون
|
چند وقتي بود تلاش ميكردم روزنهاي در پيله ام پيدا كنم. روزنه اي كه از اين همه تنهايي نجاتم دهد، از اين هواي بستهاي كه نفس كشيدن را سخت كرده است. حالا ولي... ميترسم به اين ماندن در پيله عادت كنم.ميترسم پروانه شدن را بيخيال شوم...بعد از اين همه آمدن، اينجا ايستادهام.خيلي يادم نيست اينجور وقتها خدا معجزه كرده باشد؛ هميشه صبر كرده است خودم راهي پيدا كنم.مثل معلمهاست خدا،با هر كسي يكطوري ست؛ به بعضيها تقلب ميرساند،برگه را از بعضيها ميگيرد،جاي بعضيها را هم عوض ميكند. به من هم هميشه ميگويد:" فكر كن! يادت مي آيد!" من هم نشستهام گوشهي برگه ام نقاشي ميكنم. حوصله ندارم. بعد يكهو دلم هري ميريزد پايين... يادم مي افتد كه ممكن است رَد شوم!سرم را بلند ميكنمو معصومانه به او زل ميزنم. او كه دستهايش را جلوي سينهاش قلاب كردهو در كلاس قدم ميزند. امتحان يك طرف،فكر اين كه معلم از دستم ناراحت شودو با سرزنش نگاهم كند يك طرف ديگر... "ببخشيد!اجازه؟ ميشه يه لحظه تشريف بياريد؟؟؟!!..." شبزندهدار نوشت: "من همهي اطرافيانم را دوست دارم، اما آن هايي را كه به من لبخند ميزنند بيشتر دوست دارم." داستايوفسكي پ.ن: ادامهي مطلب، پاسخي سرگشاده است به دوستي كه بعيد ميدانم بخواندش. دوست داشتيد بخوانيد.ميل خودتان است. ادامه مطلب
+تاریخ جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 0:49 نویسنده گيسگلابتون
|
1 "...I mean, I`ve got every thing i need right here with me.I got air in my lungs,and a few blank sheets of paper. I love waking up in the morning not knowing what`s gonna happen... Or who i`m gonna meet...where i`m gonna wind up. Just the other night i was sleeping under a bridge, and now here I am; on the grandest ship in the world, having champagne withe you fine people. I figure life is a gift, and i don`t intend on wasting it. You never know what hand you`r gonna get dealt next. You learn to take life as it comes at you." "...منظورم اينه، من همهي اون چيزي رو كه نياز دارم به دست آوردم و دقيقا اينجا همراهمه. هوايي كه تو ريه هامه و چند صفحه كاغذ سفيد. من عاشق اين هستم كه صبح از خواب بيدار شم؛ در حالي كه نميدونم چي قراره پيش بياد... يا، چه كسيو ملاقات ميكنم... كجا به انتها ميرسم. اندكي پيش شب ديگري زير يك پل خواب بودم،و حالا من اينجا هستم؛در روي مشهورترين كشتي جهان، در حال خوردن شامپاني با شما آدمهاي خوب! من تصور ميكنم زندگي يه هديه ست، و قصد ندارم بيهوده از دستش بدم. تو هيچ وقت نميدوني دستِ بعدي، قراره چي بازي كني؟ ياد ميگيري، زندگي رو همونطور كه برات پيش ميياد بپذيري." بخشي از ديالوگ فيلم "تايتانيك" پ.ن:ترجمهي خودمه. البته كه من مترجم نيستم و اين يه ترجمهي آزاده.ولي گفتم،كه در صورت استفاده از متن فارسي، آدرس وبلاگم رو ذكر كنيد. 2 كم كم دارم صداتو مي شنوم. يا شايد دوباره صداتو مي شنوم. دارم ياد مي گيرم از لابهلاي همهمهي اين دنيا صداتو بشناسم.وقتي باهام حرف ميزني و دقيقا پاسخ سوالي رو ميدي كه هيچ وقت نپرسيدم يا شايد مي خواستم بپرسم. عجيبه كه همهي دنيا تويي و من گاهي صداي همهي دنيا رو نميشنوم! Music نوشت: آهنگ "نامه" از "محسن نامجو".اينجا هم هست. عجيب با حال و هواي اين روزام همراهه: از خون دل نوشتم، نزديك ِ دوست نامه اِني رَاَیتُ دَهراً مِن هِجرِکَ القِیامَه دارم من از فراقش در دیده صد علامت لَیسَت دُمُوع عَینی هذا لَنا العَلامَه...
عاشق شو اَر نه روزي، كار جهان سرآيد ناخوانده نقش مقصود از كارگاه هستي...
+تاریخ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 15:39 نویسنده گيسگلابتون
|
|